نویسنده: بهاره شیرسوار
نوع مطالعه: آزاد
DNA کلمات کلیدی : داروین، لامارک، نیروی پیچیده کننده عمودی، افزونگر، تکامل
در پی سالهای متمادی که زندگی ام مانند بسیاری از زندگی های دیگر در میان جریانات راحت و دشوار پیش می رفت، من هم با نیت پیش رفتن و موفقیت همراه بودم و موفقیت های بسیاری هم در کار و زندگی بدست آوردم و البته همیشه افکار علمی همراه و پشت و پناهم بودند، و شاید کمتر به خدا و مفهوم آن می پرداختم! اما روزی که درباره استرس مصمم به تحقیق و مطالعه شدم، در حین تحقیق علمی در مورد استرس چیزهایی را یافتم که نفی وجود خالق برایم غیرممکن شد. من در رشته های مهندسی و مدیریت تحصیل کردم که تماما به موضوعات علمی مربوط است و در این نوشتار هم می خواهم از ذهنیت و مطالعات علمی خود بهره بگیرم و از کسانی که اهل علم و اندیشه هستند دعوت به ارزیابی و تفکر این مطالب را داشته باشم.
در پی سال های متمادی که زندگی ام مانند بسیاری از زندگی های دیگر در میان جریانات راحت و دشوار پیش می رفت، من هم با نیت پیش رفتن و موفقیت همراه بودم و موفقیت های بسیاری هم در کار و زندگی بدست آوردم و البته همیشه افکار علمی همراه و پشت و پناهم بودند، و شاید کمتر به خدا و مفهوم آن می پرداختم! اما روزی که درباره استرس مصمم به تحقیق و مطالعه شدم، در حین تحقیق علمی در مورد استرس چیزهایی را یافتم که نفی وجود خالق برایم غیرممکن شد. من در رشته های مهندسی و مدیریت تحصیل کردم که تماما به موضوعات علمی مربوط است و در این نوشتار هم می¬خواهم از ذهنیت و مطالعات علمی خود بهره بگیرم و از کسانی که اهل علم و اندیشه هستند دعوت به ارزیابی و تفکر این مطالب را داشته باشم.
نویسنده: بهاره شیرسوار
نوع مطالعه: آزاد
DNA کلمات کلیدی : داروین، لامارک، نیروی پیچیده ¬کننده عمودی، افزونگر، تکامل،
Fine art America. com
نقد تئوری داروین بر پایه مقایسه با تئوری لامارک و تاملات شخصی
هشت سال پیش من شرکت موفقم را پس از ۱۴ سال بستم و برای تبدیل مدرکهای پیشینم به فوق لیسانس روانشناسی، در دانشگاه ثبت نام کردم . دهه¬ها قبل خودم که درانگلستان متولد و بزرگ شده بودم افسردگی داشتم و مراجٰع روانشناسان متعددی بودم ولی اثر خوبی نداشت و تراپی را قطع میکردم. مشتاق شدم که داستان روانشناسی را کشف کنم و این بار خودم را که احساس پوچی میکردم را در مسیر تراپی قرار دهم. پس از چند سال اندیشه خودم را نوشتم. و فهمیدم یکی از مهمترین عواملی که روانشناسی رایج جواب نمیدهد مشکل شکستن باورهای غلط مراجع است.
باور هر شخض در کودکی از اطرافیان بخصوص از والدین فتوکپی شده، با باورهای آن دوران فرد در آینده احساس ضٰعف یا اعتماد به نفس می کند ، به یک گروه تعلق پیدا میکند و یا آن را طرد میکند. ولی متاسفانه باورهای مان خیلی از اوقات پایه منطقی ندارند. چون قبل از اینکه نورون ها( سلول های عصبی) شکل بگیرند و قدرت تشخیص منطقی داشته باشیم انچه والدین در مورد ما و پیرامون گفتن را قبول کردیم. در نتیجه طرز فکر، به اضلاح منطقی بزرگسالی، را روی باورهای کودکی می¬سازیم. از انجا که فرهنگ دنیای امروزی برعشق نیست بلکه بر قضاوت( پیشداوری) بنا شده، و نه تنها باور داریم که خوبیم و درست فکر میکنیم ومتعلق به گروهی جاری هستیم که این بزرگترین لذت است! عدم قدرت در درست کردن قصور یا خطا، مساوی با شرم و احساس گناهی است که وکیل مدافع ناخوداگاهی به هیچ عنوان نمیتواند بپذیرد( سیستم دفاعی ایگو). هر دروغ شاخداری مجاز است چون هر جور شده من را از گروه طرد کنند باید جلوگیری بکند! مسئله ممکن است در ظاهر کوچک باشد اما اگر شرم و حس گناه بیاد وسط ناخوداگاهی می شود موضوع مرگ و زندگی. چون درعمیقترین لایه، ما نیاز داریم گروهی زندگی کنیم. اما در گروه باشیم و نمیریم کافی نیست میخواهیم بدرخشیم و موفق یا به عبارتی قدرتمند باشیم.
کتاب پرفروش راز در مورد باور به معجزه بود. به خودم گفته بودم شاید اگر باور میکردم که نیروی برتری وجود دارد که خیر خواه و من را دوست دارد منم باور میکردم و واقعا معجزه میشد نه تنها احساس پوچی من رفع میشد، تمام خواسته های من بدون تلاش براورده میشد. اما من که هم پایه تفکرم نوعی ریاضی بود [ یعنی چیزهای اثبات شده روی هم سوار میشدند]، وهم با هر چی حقه باز در بازار کار بود سر و کار داشتم، وقت برای باور به معجزه های کائناتی نداشتم!
نیاز به کنترل در من به قدری نهادینه بود که از مواد اولیه تا تولید و مدیریت ۱۲۰ نفر پرسنل، و هرچی این مابین بود کنترل اش در دست من بود. برای رسیدن به قله موفقیت سالها بی خوابی کشیده بودم اما وقتی پنجاه و اندی ساله شده بودم پس از ۱۴ سال در حیطه کاری دیگر جایی برای فتح بیشتر نبود. اگر چه در ظاهربسیار موفق بودم اما به افسردگی دچار شده بودم! پس با شخصی که در روان شناسی و فلسفه به یک میزان تبحر داشت آشنا شدم. در آن هنگام کار با روان شناسی کلاسیک و رایج را کنار گذاشتم و با راهنمایی او فهمیدم به دوپامین یا حس موفقیت که کمبودهای کودکی ام مملو از تحقیرم را جبران کند معتاد شده بودم. ولی چون دیگر همه چیز را فتح کرده بودم جای برای فتح بیشتر نبود پس جا برای کسب دوپامین هم نبود. فاتح افسرده بودم از خودم می پرسیدم فرق من پس از یک عمر تلاش با ناموفق ها چیه ؟ دلایل افسردگی مان متفاوت است ولی ما حالمون بده!
اما پس از چند سال مطالعه و تحقیق و بررسی تجربیات خودم یک محقق در کشف مشکلات روان از زاویه مشاهده گر شدم . چیزهایی عجیبی کشف کردم و فهمیدم همه چیز همانطور که کتاب راز میگفت به باور ربط دارد. هنوز هم تفکرم ریاضی است چون ادم با باور اولیه منطق را می سازد و اگر می خواهد منطق را درست کند باید دنبال فرمول یا باورهای اولیه برود.
بخش اول
در سده های پیشین( پیش از سده 19) انجمن های دانشمندان که اکثرا یهودی یا مسیحی بودند باور به وجود نیروی برترداشتند. طرد خدا کفر وغیر قابل باور بود. در آن دوران نظریه لامارک مورد قبول اکثریت بود. نظریه داروین وقتی سال ۱۸۵۹ اول ارایه شد و مورد مورد بررسی قرار گرفت رد شد. ولی چند دهه بعد دانشمندان با ارایه شواهد علمی، اکثریت جامعه علمی لامارک را نفی و رای به صحت داشتن تئوری های تکامل داروین دادند. اگرچه اینجا شکاف بین دین و علم و ایجاد شد و تعداد کثیری از افراد معتقد به علم ، به نیروی برتر بی اعتماد شدند. اما هنوز نظریات قبل از داروین یعنی لامارک طرفدارانی دارد.
تقریبا ۱۰۰ سال از مقبول شدن تئوری تکامل داروین توسط جامعه علمی گذشته و الان اگر چه هنوز تئوری کامل نیست یعنی در آزمایشگاه کاملا اثبات نشده است در مدارس به عنوان علم بی شک و شبه درس داد میشود. چندی پیش بسیاری از نهادهای مذهبی در دنیا درس دادن تئوری داروین در مدارس را به دلیل نفی افریدگار ممنوع کردند. در وحله اول به نظرم متحجرانه بود، اما در عین حال به نظرم همیشه عجیب بود که تمام تفاوت های مابین انسان و میمون یعنی، خلاقیت، منطق، کلام ، هنر و قامت راست. درک، شفقت و سپاس … همه در همان دو سه درصد تفاوت DNA به وجود امده است! لکن باز تشابهاتی با شامپانزه وجود داشت. مشکل من همیشه با موز و توت فرنگی که همه با آن پنجاه درصد DNA مشترک بود. از خودم میپرسیدم چطور امکان داره؟ من یک درصدم هم به توت فرنگی نمی خورد!
دومین پرسش همیشگی من دوقلوها یک تخمکی که DNAهای همسان داشتند اثر انگشت متفاوت داشتند نمیتوانستم بفهمم که اگر واقعا DNA همه چیز را تعیین میکرد چرا همان “دی- ان -ای” دو تا اثر انگشت متفاوت تولید کرده؟
تا قبل از آشنایی با روانکاوی ایرانی خودم بیشتر از تفکرات فلسفی و الهیاتی، تفکرعلمی داشتم. روی پروژه در دست که در مورد بیماری خودایمنی و استرس بود تحقیق میکردم که متوجه شدم در دنیا افرادی که باور به خالق داشتند هم کمتر به بیمارهای خودایمنی مبتلا می شدند و هم کمتر به درمان روانشناختی نیاز پیدا می کردند. از طریق کدام باور دینی به نیروی برتر اعتقاد پیدا کرده بودند در تحقیقات مشخص نبود اما کسانی که با ایمان بودند شادتر و سالمتر هم بودند. واقعا توجه ام جلب شده بود. چرا؟
مگر داروین نگفته بود حیات تصآدفی به وجود آمده و سیستم تکامل چنین است که هر چی برای بقا خوب باشد، ادامه دارد و هرچی به درد نخورد محو میشود؟ چرا ایمان که برای سلامتی و روان خوب بود با بی ایمانی جایگزین شد؟ احساس میکردم یک قسمتهایی از این تئوری تکامل با وضعیت ما جور در نمیاد!
در دهه ۸۰ میلادی ژنتیک جدید درآمده بود و همه می گفتن آینده در این علم است. من در دانشگاه ناتینگهام قبول شده بودم که ژنتیک بخوانم ولی پدرم گفته بود بیا تشکیلات کارخانه من را در ایران بچرخان آخه در بیولوژی پول نیست! منم که هم پول را دوست داشتم چون علامت موفقیت و در نتیجه امینت، مقام و شخصیت بود. و هم عاشق تحسین پدرم بودم و هرگز روی حرف او حرف نمیاوردم و مهندس شده بودم. به تئوری داروین عملا بعد از اینکه ورقه امتحانی را چند دهه پیش داده بودم فکر نکرده بودم ولی هنوز یک چیزهایی یادم می آمد.تئوری می گفت حیواناتی که از خصایص متفاوتی که به تغدیه یا برتریت فیزیکی کمک کند برخودار باشند مثلا گردن بلندتر و یا پنجه قوی تر شانس زنده بودن و تولید مثل بیشتری دارد. و فرزندان آنها با این ژن برتر نسل قویترآینده را تشکیل میدهند و گردن کوتاه ها و پنجه ضعیف ها منقرض میشوند.
در آن دوران که نظریه داورین را حفظ میکردم نمیدانستم که مشابه آن نظریه قبلا توسط لامارک درسال ۱۸۰۹ ارایه شده بود واکثریت جامعه علمی ان را تا ۱۹۳۰مقبول میدانسته. اینبار به تئوری داروین به عنوان مشاهده گر نگاه کردم.
پس از بررسی، هر دو تئوری اگرچه مشابه بود، دو تفاوت بسیار مهم داشت. در اولین تفاوت لامارک میگفت وقتی موجودات کمبود، یعنی به چیزی واقعا نیاز دارند، دچار استرس میشوند. و خصوصیتی که استرس را کم کند مثلا گردن یا نوک بلندتر در طول چند نسل در بعضی از حیوانات ایجاد میشود. او به آن نیرو نیروی سازش پذیری یا سازشی افقی(همراه کننده افقی) میگفت. یعنی نوک پرنده ای که نوک میزده و گردو نمیشکسته یواش یواش به دلیل نیاز شکل آن نوک کمی تغییر پیدا کرده و نوک برای شکستن مناسب شده. آن تغییر به نسلهای اینده هم منتقل میشدہ. اما تئوری داروین میگفت تغییر در نوک پرنده یواش یواش درست نشده بلکه تصادفی پرنده ای با نوک قوی تر به دنیا امده و سپس ژن ان پرنده یک ( اسپیسیز ) گونه دیگر درست کرده …

فکر کردم داروین میگوید هر ماری که بهتر بجنگد یا قدرت فردی بیشتری داشته باشد به حیاتش ادامه میدهد و نسل بعدی همه از بچه های او میشوند! به عبارت دیگرهدف موجودات جنگ برای حیات و پیش بردن ژن خودشان است. حتی میشد گفت که در عمیقترین لایه نظریه داروین در مورد خودشیفتگی موجودات است. اما از نظریه لامارک میشد نتیجه گرفت موجودات همه با هم یواش یواش تغییر میکنند. یعنی تکامل حیات به عنوان جنگ برتریت ارایه نمیشود بلکه به عنوان سازگاری دسته جمعی با مَحیط توصیف میکند.
با درک کردن دلایل پیدایش شخصیت خودشیفته متوجه شده بودم که آنها در سنین پایین که باورها شکل میگیرد یا خودشان مورد ظلم و اجحاف واقع شده بودند یا مشاهدگر جنگ والدین با دیگران حتی یکی از خواهر برادر های خودشان شده بودند. آنها در محیط پر از درک و شفقتی بزرگ نشده بودند و روان آنها ناخوداگاهی دنبال قدرت نمایی بود و در نتیجه اختلاف های غیرمنطقی یا به عبارتی به دنبال ایجاد کردن جنگ بود. میدانستم که اگر خودشیفته میتوانست کمی باورهایش را تغییر بدهد و نقطه نظر فرد مقابل را ببیند با شفقت تررفتار می کند. یعنی با محیط سازگارترعمل بکند کل مشکل روانی دنیا حل بود. نظریه لامارک توجه ام را جلب کرده بود چون فلسفه آن هم سازگاری با محیط بود.
تفاوت دوم در دو نظریه در مورد دست خلقت بود. لامارک میگفت علاوه بر نیروی افقی، یک نیروی پیچیده عمودی هم هست. که آن نیرو، جهش های غیر قابل توضیح، مثل ناکهانی چیز کاملا جدید و برتری مثل انسان تولید شده را تحت کنترل دارد. او از کارکرد نیروی عمودی که به آن نیروی افزون گر( چون چیزهای جدہد اضافه میکرد) اطلاعاتی نداشت، اما نظریه داده بود که نیروی افزون گری موجود است. اما داروین میگفت اگر چه نمیتواند کامل توضیح بدهد اما این جهش های خارق العاده هم تصادفی اتفاق افتاده است.

سوالی که من را به تئوری های تکامل کشانده بود این بود که چرا با ایمانان حالشان بهتر بود. آیا توهم امنیت بود؟ یعنی نوعی جهل بود؟ چون سیستم های دفاعی که نوع و تعدادشان بسیار است ، یک مخرج مشترک مهم دارند. همه عملا نوعی بی منطقی را توصیف میکنند. ناخوداگاه ما برای اینکه دردمان نگیرد دلایلی که ما را مقصر، نفی، یا می ترساند را از حافظه پاک میکند و در نتیجه وجدان هنگام احساس خطر رای را به نفع ما صادر میکند. این زیر پا گذاشتن منطق برای این است که شرم، حس گناه، عدم قدرت، و طردشدگی که بی نهایت درد و در نتیجه ترس دارد را حس نکنیم. سوال من این بود آیا ایمان میتوانست نوعی سیستم دفاعی باشد؟ زیرا تمام سیستم دفاعی ها حس خوب میدهند اما چون بر دروغ و اجحاف بنا شده، دیر یا زود اثرات بی منطقی و بی وجدانی هم خود شخص هم اطرافیان نزدیک را به تباهی میکشد.
اگر ایمان سیستم دفاعی بود پایان نباید خوب می بود! اما من چنین مشکلاتی در روان افراد با ایمان که مادر بزرگ خودم یکی بود نمیدیدم حال او تا لحظه مرگ خوب بود. اما پدربزرگم که خودخواه بود و تمام زندگی را خوش گذرانده بود، هنگام مرگ وحشت زده گریه میکرد من میترسم نمیخواهم بمیرم …
تنها شخص با ایمان در خانواده من [ که عمدا تحصیلکرده خارج بودند] مادر بزرگ بیسواد و چادری من بود.تا قبل از این تحقیق او را ساده فرض میکردم ولی اگر واقعا نیرویی وجود داشت که با توسل به آن نیرو افراد با ایمان از روان سالم برخوردار بودند و من در گذشته آن را نفی کرده و از دست داده بودم، ایا جاهلی با مدرک ها و ایگوی تحصیلی نبودم!
به دو نظریه نگاه میکردم و یادم افتاد وقتی بیولوژی می خواندم گیاه شناسی و جانورشناسی دو تا مبحث کاملا متفاوت بود. به جز اینکه حیوانات گیاهان را می خوردند و اگر گیاه نبود حیات هم نبود هیچ ارتباطی با هم نداشتند.
یادم امد داروین میگفت حیات از یک نقطه به وجود امده و بعد منشعب شده. اما لامارک می گوید شروع از یک نقطه نبوده. موجودات دریایی گیاهان پرندگان و پستاندارن در یک خط تکاملی نیستد و توسط خالق ناشناس به وجود آمده اند. به زبان خیلی ساده داروین میگوید ما همه از یک درخت به وجود امده ایم اما لامارک میگوید چندین درخت متفاوت بودند.
طبق نظریه داروین گیاهان و جانوران از یک نقطه حیات را شروع کردند. اما طبق نظریه لامارک نه تنها گیاهان از ِطریق خالقی ناشناس ( نیروی افزون گر) خلق شدند بلکه میشد ان را به انسان تعمیم داد. یعنی تکامل ما از طریق میمون نبوده.

درخت های حیات داروین درخت حیات لامارک
برای من نقطه شروع از یک جا بوده یا دو جا بود خیلی مهم بود. چون اگر نقطه شروع حیات از دو جا باشد دو بار اتفاق افتاده و هر اتفاقی که دو بار بیافتاد تکرار شده پس تصادف نیست. منم نتیجه گرفتم این دو مدل حیات به هم ربطی نداشته چون موجودی که هم از خاک وآب تغذیه کنند وهم راه برود نداریم و هر چیزی که تکرار شود فاعل یا کننده ای پشت پرده دارد.هر چی جلوتر میرفتم بیشتر از خودم میپرسیدم چطور جامعه علمی لامارک را رد کرده بوده و تئوری داروین را قبول کرده بود؟ زود فهمیدم مدرک علمی یعنی استخوانهایی که نشان میداد چیزی مابین انسان و میمون وجود داشته! یا همان حلقه مفقوده که وقتی داروین تئوری را اول ارایه داده بود هنوز کشف نشده بود. پس از کشف استخوانها به تئوری لامارک چسبیدن غیرممکن بوده. چون ثابت شده بود انسان پله پله از میمون تکامل یافته و نیروی عمودی افزونگر ناشناسی که یک مرتبه انسان را خلق کرده وجود نداشته!
اما اگر در بازار کار بدون اینکه خودم تحقیق کنم همه چیز را باور میکردم سال اول ورشکسته شده بودم! زمانی که اسکلت هایی که در اوایل قرن بیستم پیدا شده بودند تست دی ان ای نبود اما اگر الان بود اگر آن تست هم اثبات میکرد که بین دی ان ای ما و آن استخوانها تفاوتی هست که قادر به جفت گیری نیستم آن زمان تئوری داروین برای من اثبات شده بود .
در وکیپیدا انگلیسی دنبال استخوانها یا همان حلقه مفقوده گشتم. بقایا ۴ اسکلتی مابین انسان و حیوان به عنوان مدرک تئوری داروین ارایه داده شده بوده را مطالعه کردم .
The Piltdown Man
مرد پیلتون، که جامعه علمی سال ۱۹۱۲ میگفتند حلقه مفقوده و به انسان ۵۰۰۰۰۰ سال پیش مربوط بوده سال ۱۹۵۳ معلوم میشود قلابی بوده. ترکیبی از استخوانهای اوانگوتان، شامپانزه و انسان بوده. دندان¬هایش را هم سمباده کشیده بودند که شبیه به مدلی که انسان غدا میخورد بشود.
Peking man
مابین ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ حدود دویست هوموارکتوس یا انسان دو پا در چین پیدا میُشود اما در جنگ دوم جهانی چینی ها انها را تحویل امریکایی ها میدهند که از انها نگهداری کنند. . ۲۰۰ اسکلت از قبیله خبر میداد و علمی ثابت شده بود گروهایی مابین و میمون ا نسان زندگی میکردند. اما متاسفانه به دلیلی نامعلوم گم شدند. در نتیجه هیچ تستی روی انها انجام نمیشود . لازم به توضیح است که سالهای ۱۹۳۰هم لامارک هم داروین فوت کرده بودند. جامعه علمی پس از پیدا شدن ۲۰۰اسکلت نظریه لامارک را رد کرد و داروین را جایگرین کرد. تقریبا ۱۰۰سال از دوران کشف و گم شدن انها گذشته . ۲۰۰ اسکلت تابلو وان گوک نیست.استخوانها به درد چه شخص و یا ارگانی میخورد که آن¬ها را بدزدند وچرا هنوز پیدا نشدند؟
Nebraska Man
مرد نبرساکا Hesperopithecus haroldcookiia
بقایای اسکلت سال ۱۹۲۲به عنوان اولین مابین انسان و حیوان در امریکا معرفی میشود. اگر چه چند سال بعد معلوم میشود دندان متعلق به نوعی خوک بوده تا دهه ۷۰ میلادی در جامعه علمی هنوز به عنوان مدرک توری داورین یا حلقه مفقوده مورد قبول بود. به عبارت دیگر جامعه علمی ۵۰ سال به ان چسپیده بوده.
The Taung Child
سال ۱۹۲۴ جمجمه یک a young Australopithecus africanus. بچه توسط متخضض اناتومی و انتروپولزی استرالیایی عنوان نوع (گونه ؟)جدید بشر اراته شد. اما سال۲۰۱۴ با اطلاعات CTبعدا معلوم میشود که جمجمه شمپانزه یا گوریل بوده و حلقه مفقوده نبوده.
بعد از اینکه اینجا ناامید شدم رفتم دنبال لوسی که میگویند ما همه از دی ان ای او به وجود آمده ایم. متوجه شدم گویا پاهای او متفاوت و گاهی روی دو پا هم میتوانست بایستد اما جمجمه یعنی مغز او هنوز مثل میمون بوده. با تست دی ان ای معلوم می¬شد ایا لوسی حلقه مفقوده بوده یا نه اما به دلیل نداشتن دی ان ای قابل استفاده تستی انجام نگرفته و معلوم نیست.
از خودم میپرسیدم با کدام مدرک علمی لوسی را جد بزرگ همه ما اعلام کردند؟ چون تنها مدلی که میشه مطمئن بود او مابین انسان و میمون بوده این است که هم تعداد وهم فورم شکل اندازه های کروموزومها های لوسی با ما که ۲۳ جفت است و یا با میمون که ۲۴ جفت است متفاوت باشد.

در اوایل قرن بیستم انسانهای ناقص الخلقه در سیرک ها کار میکردند. از دیدگاه من به عنوان مشاهده گر چون لوسی پاهای متفاوت با سایر میمونها دارد دلیل بر اینکه او حلقه مفقود هست نیست. فکر کردم مسئله بزرگی مغز است که قدرت خودآگاهی تفکر و تکلم یادگیری و خلاقیت را به ما داده. از نظر بقایایی اسکلتی و استخوان مدرکی برای رد نظریه لامارک به نفع داروین پیدا نکرده بودم.
در حاشیه: در دانشگاه درس آمار و احتمالات را اصلا دوست نداشتم ولی بعد از اینکه وارد بازار کار شدم همه چیز به درصد و احتمالات بستگی داشت. مثلا چند درصد اگر این ماشین آلات را بخرم سودم بالا میرود. چند درصد احتمال اینکه خراب بشود هست، چند درصد آحتمال هست رقیب ها این سرمایه گذاری بکنند ومن اگر نکنم عقب میمانم! چند درصد احتمالش هست که اگر قیمت را بالا ببرم مشتری را از دست بدهم . در دنیای کار همه افکارم و تصمیماتم دور احتملات و درصد موفقیت میچرخید.
از بقایای استخوانی ناامید شده بودم ، فکر کردم احتمالات استاتیستیکی ، که جهش های ژنتیکی تصادفی به وجود بیاید را سر انگشتی حساب کنم ببینم فکر میکنم چند درصد است!
بخش سوم
داستان تکامل داروین بر اساس تصادف روی فرایندی به نام میوتیشن Mutation سوار است. یعنی کرومزوم ها که ما ۲۳ جفت داریم و شمپانزه 24 جفت وقتی تقسیم می شوند گاهی ایرادتی در کپی کردن پیش میاید و ژن فورم دیگری از خودش را نشان میدهد. در نظریه داروین زرافه ای که تصادفی با گردن بلند به دنیا آمده بیشتر برگ خورده اما بقیه از گرسنگی از بین رفتن ولی او تولید مثل کرده و دیگر زرافه ها پس از او گردن بلند شدند.
سوال اول ۹۹ درصد اوقات که mutation اتفاق می¬افتد نه تنها به ضرر جاندار است.یعنی ناقص الخلقه تولید میکند بلکه معمولا هم به نسل بعدی منتقل نمیشود. کمتر از 0.001
دوم برای اینکه ژن گردن بلند به نسل بعدی هم انتقال داده بشود، هم تخمک و هم اسپرم باید هر دو داری ژن گردن بلند باشند. احتمال اینکه دو تا زرافه همزمان ژن گردن بلند تصادفی را تولید کنند و بعد با هم جفت گیری کنند چقدراست ؟ خیلی کمتر از 0.0001 درصد.
اگر حساب کنم ما از امینو اسید به اینجا رسیدم یعنی چندین تریلون تصادف هوشمند و به درد بخور باید اتفاق میافتاده که هم امینو اسید جاندار یعنی امیب بشود. وهم ان امیب تکامل پیدا کند پا، مغز و چشم تولید کند. چند تصادف ها باید اتفاق میافتاده که امیب که مغز ندارد تکامل پیدا کند و ما تبدیل به پیشرفته ترین سوپر کامپیوتر جهان بشویم؟ فکر کردم خیلی! اما اگر خیلی تصادف پشت سر اتفاق افتد ایا ان تصادف است؟ یا همانطور که لامارک میگفت دست ناشناخته ای در کار بوده؟

اما از زاویه تغییراتی که برای جنگ و دعوا در نتیجه حیات مفیده و هم که به مسئله نگاه میکردم داستان جور نمی آمد. چون با ایستادن مرکز ثقل بدن تغییر به منطقه بالاتر رفته است. مثل گلدانی که روی چهار پایه است حفظ تعادل با ایستاده شدن سختر است و احتمال اینکه هنگام دعوا و جنگ زودتر زمین بخوردیم بیشتر شده. و همچنین استخوانها هم سبک تر و شکننده تر شده. بینی بیرون آمده و استخوان ابرو کوچکتر شده ضورت میمون برای جنگ و دعوا بهتر ساخته شده . اما این تغییرات مرکز سقل و سبکی استخوان مفید میبود. اگر همزمان میتوانستیم سلأح خلق کنیم که کردیم و آن زمان این تغییرات به درد میخورد. ولی سوال این است احتمال اینکه هم قامت راست بشود هم استخوانهای دست کوچک چابک و ظریف کار بشوند و هم مغزی درست بشود که بتواند سلاح طراحی بکند که ضعف مرکز سقل را جبران کند و همه آنها همزمان تصادفی اتفاق بیافتد چقدر است؟
کل اینها در همان دو سه درصد تفاوت با میمون اتفاق افتاده بوده. و از ان سوال برانگیزتر میتویشن های ارگانهای بدن کامپلکس هستند. برای اینکه ما قادر به تکلم باشیم علاوه بر مغز که باید خیلی تکامل میافت که صحبت کردن را مدیریت بکند کل حنجره و تارهای صوتی تغییر کرده .


و فقط تفاوتها در کلام نیست دست آزاد و انگشتها مدلش فرق کرده لکن کوچک شده و همزمان ماهیچه ها باسن بزرگ شده . کلی ماهیچه و استخوان جایشان و مدل و سایزشان تغییر کرده که میمون ایستاده بشود. اگر همزمان اتفاق نیافتاده بود آن میتویشنها شانس حیات ان موجود را کمتر میکرد. احتمال اینکه این همه تغییر اسکلتی که به تنهایی مضرر می بوده ولی با هم بسیار مفید بوده همه با هم تصادفی اتفاق بیافتد چقدراست ؟ به قدری این احتمالات به نظر من کم بود که اگر دنیای کار بود تئوری داروین برای من همینجا قابل رد بود. ولی این یک کار نبود بلکه علم بود. اثبات آنجا با ریاضیات نه بلکه ازمایشگاه بود.
بخش چهارم
در بخش پیشین هم از نظر احتمالات آماری وهم از نظر بقایای اسکلتی هیچ مدرکی به نفع داروین پیدا نکرده بودم . حالا نوبت دی ان ای بود. مثلا چرا من با توت فرنگی و موز ۵۰ درضد ولی با ناندرتال ها ۲ درصد دی ان ای مشترک دارم!

جامعه علمی بر این باور است که دلیل انقراض ناندرتالها جفت گیری و حل شدن در ما بوده. اما اگر آن¬ها قادر به جفت گیری با ما بودند یعنی تعداد و شکل کروموزم ها انها با ما یکسان بوده مثل نژادهای سگ که در ظاهر متفاوت هستند اما قادر به جفت گیری هستند. پس چرا ما که با ناندرتال¬ها آنقدر نزدیک بودیم فقط ۲ درصد دی ان ای مشترک داریم ولی با میمون که نمیتوانیم جفت گیری کنیم ۹۸٪ وجه اشتراک دی ان ای داریم؟ با عقل من جور در نمیامد.

اینکه ژن به نسل بعدی منتقل بشود باید کرموزمهای والدین یعنی تخمک و اسپرم مثل زیپ به هم جفت بشوند. اما مثل زیپی که اگر ایرادی در یکی از دندانه ها داشته باشند بسته نمیشود، اگر کرموزم ها به هم جفت نشوند لقاح انجام نمیشود. این سیستم نه تنها از جفت گیری گونه ها متفاوت جلوگیری میکند بلکه از اینکه ژن نامناسب به نسل بعدی انتقال پیدا کند هم جلوگیری میکند. عملا یک سیستم کنترل کیفیت است. اگر به خاطر داشته باشید بالاتر گفتم میتویشن ها معمولا نا قص الخلقه تولید می کنند . پس اگر میوتیش جدید مفید است که به نسل بعدی انتقال پیدا کند هر دو والد باید آن ژن جدید را می داشتند. داروین میگفت تغییر میتویشن تصآدفی بوده . اما در تئوری لامارک همه زرافه ها نیاز داشتند گردنشآن بلندتر شود یعنی این ژن جدید در تعدادی زیادی موجود بوده. در نتیجه جفتگیری ممکن بوده. از نظر من احتمالات تئوری لامارک جور درمیامد . اما مشکل هنوز وجه تشابه ۵۰ درصدی من با توت فرنگی بود!
پس از کلی بدبختی بلاخره به این نتیجه رسیدم که کلمه دی- ان- ای، دو تا مفهوم متفاوت دارد. خیلی عجیب نیست که یک کلمه چند مفهوم داشته باشد مثلا کلمه شیر، هم مفهوم انچه میخوریم را دارد و هم سلطان جنگل و شیر اب. در مورد شیر بقیه جمله به شنونده میفهماند منظور گوینده شیر درنده را خوردم نبوده . اما در مورد دی ان ای چون هر دو مفهوم در مورد یک موضوع است تشخیص مفهوم از جمله گیج کننده و سخت است. زیرا دی ان ای عامیانه هم تعریفی به عنوان ماده اولیه ( ادنین، تیمین، سیتوزین و گوانین ) که کروموزم ها را می سازد است،. و هم به عنوان کل نقشه ۲۳ جفت کروموزم .. با یک مثال شاید مشخص تر بشود در تعریف اول کلمه دی ان ای حکم مواد اولیه سیمان و آجر و شیشه را دارد و در معنای دوم نقشه ارشیتکتی که به چه مقدار و به چه حالت باید کنار هم قرار بگیرد تا ساختمان سفید شود را توصیف می کند.

نهایتا به این نتیجه رسیدم که من و توت فرنگی ۵۰ درصد دی ان ای به عنوان مواد اولیه مشترک داریم( ادنین، تیمین، سیتوزین و گوانین اما نقشه سلولی که ان مواد روی کروموزمها چطور کنار هم قرار میگیرند بسیار متفاوت است. به همچنین در جمله ما ۹۸ درصد با میمون دی ان ای داریم نشانگر آن میزان تشابه ساختاری سلولی و رفتاری نیست. که آنچه در واقعییت مشاهده می کنیم هم همین گویایی همین است. از دیدگاه من دی ان ای مشترک مفهوم خاصی در اثبات تئوری های تکامل داروین نداشت.

زمان مقبول شدن تئوری داروین علم اپیژتنیک وجود نداشت، فکرکردم اگر داشت تئوری لامارک رد نمیشد. چون این علم اثبات کرده که تغییراتی در کروموزم های موجودات، تحت شرایط استرس زا صورت میگیرد. البته کل کروموزم تغییر نمیکند یعنی هنوز همان نوع یا گونه است. اما مدلی که کرمووزم پیچ میخورد و چسب هایی که کروموزم را مثل تافت مو نگه میدارد و تعیین میکند کدام ژن رو میاد و خودش را نشان میدهد زیر استرس تغییر میکند. این تغییر پیچش کروموزومی به نسلهای واپسین هم انتقال پیدا میکنند. اپی ژنیک، قسمت اول نظریه یا نیروی افقی لامارک را تایید میکند.
اگر چه پس از اپی ژنتیک و قلابی بودن استخوان ها دلیل های قانع کننده بود که جامعه علمی تئوری داروین را نفی کند بود، اما آن ها این بازنگری را نکردند. اکثریت جامعه علمی ۱۰۰ سال پس از مقبول شدن تئوری داروین به دین بی اعتماد شده بودند! علم میگفت دنیا بیلیونها سال طول کشیده و چند روزه توسط خدا افریده نشده، زمین تخت نیست، خورشید دور کره زمین نمیچرخد… پس کسی که چنین تفکرعلمی داشت نمی توانسته بپذیرد که نیروی برتری وجود داشته! مجادله طرفدارن لامارک تا به امروز ادامه دارد و من فکر میکنم به دلیل قسمت دوم تئوری لامارک یا نیرو ی عمودی افزونگر جهشی که انگشت به سمت خالق دارد است.
قسمت دوم تئوری لامارک، علمی قابل اثبات نبود . چون علمی آزمایشی محسوب میشود که توسط هر محقق در همان شرایط ازمایشگاهی قابل تکرار باشد. در غیر این صورت علمی محسوب نمیشود و می¬رود زیر مباحث شبه علمی که ارزش علمی ندارند. اما اگر لامارک درست بود ایا خالق در هر ازمایشگاه قرار بود ظاهر شود و وجود خودش را به مخلوقش اثبات کند؟ برای اینکه طراحی چنین آزمایشی ممکن باشد مخلوق باید از خالق تواتمند تر می¬بود.
در هر صورت یک چیز واضح بود بدون شک، وظیفه تحویل نسل بعدی، در کرموزم های همه موجودات زنده نهفته بود. پس نه تنها هدف بود بلکه بین همه موجودات مشترک بود. یعنی همه موجودات به هر طریقی به وجود امده بودند یک هدف جمعی که زندگی روی کره زمین ادامه باید داشته باشد داشتند. همه داخل اکوسیستم بودند و همه به هم مرتبط بودند. اگر یکی از بین میرفت کل سیستم به هم میریخت. از مدلی که باد شنهای افریقا را به سمت جنگلهای آمازون میبرد به آن¬ها املاح برای تغذیه میدهد. از گلف استریم که اروپا را گرم و قابل زندگی میکند بود تا زنبورها که گرده گلها را پخش میکنند که میوه بدهند. از مورچه ها که خاک را شخم میزنند تا ماه که جز و مد ایجاد میکند همه چیز در اکو سیستم بهتراز کارخانه مدیریت شده نه تنها کار میکرد بلکه خودش را ترمیم و مثل خودش تولید میکرد. به نظر من از دیدگاه یک مدیر و مهندس، اکو سیستم خارق العاده بود. منم آرزوی کارخانه ای داشتم که ماشین آلات نه تنها خود به خود تصادفی به وجود میامد و خودش را تعمیر و ترمیم میکرد بلکه بدون هزینه مانند خودش را هم تولید و همزمان مدرن و اپ گرید میکرد.
چنین علمی میگفت کل اینها تصادفی به وجود آمده ولی به عنوان کسی که ۱۴ سال شرکت خودش را می¬چرخاند باور داشتم اگر ادم بالا سر کار نباشد همه چیز را تا جزییات آخر حساب نکند کارخانه که سهله یک کارگاه هم درست نمیچرخید! از دید مهندسی و مدیریت که نگاه می کردم قطعا دست مدیر بسیار قابلی در کار بود. اما این داستان در مورد علم بود و مدیریت نبود و در آزمایشگاه دست خالق قابل اثبات و اندازه گیری نبود.
بخش پنجم
فلسفه داروین یا لامارک ؟
هدف حیات طبق نظریه لامارک سازش با محیط بود. یادم افتاد در دوران محصلی هندسه که حل میکردم فرمول را میدانند و میگفتند منطق پشت این فرمول را عقب بروید و اثبات کنید. منم فکرکردم از تکنولوژی جدیدی که خلقت در انسان کار گذآشته بود نیت خالق از خلق ما در اکوسیستم را بفهمم . چون هر دستگاه مهندسی شده کلی زمان، خلاقیت ، و ضرب و تقسیم در ان به کار رفته که نیازی را براورده کند. ما کدام نیاز اکوسیستم را برآورده میکنیم؟ ما مثل ویروس زرد زخم که از یک جا شروع میشود بعد به هر جا بمالد انجا را هم تاول میزدند ما هم کره زمین را تاول زده کردیم. جنگلها را سوزاندیم ، لایه اوزون را سوراخ کردیم و رودخانه ها را سمی کردیم. لامارک میگفت انسان موجب انقراض نسل حیوانات شد. ویک نگاه به کارنامه انسان پری هم بد نمیگفت!
به هیچ عنوان نمیفهمیدم اگر واقعا هدف ما از این همه نابودی تکثیر کرموزم های خودمان بود چرا مغز به این بزرگی نیاز داشتیم. چون مغز به تنهایی روزی ۱۲۰۰ کالری نیاز دارد. اگر مغز ما کوچکتر بود نیاز به غذا کمتر و شانس از گرسنگی نمردن کمتر بود. چرا بزرگترین سوپر کامپیوتر جهان نیاز بوده وقتی مورچه ها در تولید مثل، وهمه جا را تسخیر کردن از ما بهتر بودند؟ نه تنها برای هر انسان چند میلیون مورچه روی کره زمین هست و به غیر از قطب ها همه جا هستند. جنگ و دعوا بین خودشان ندارد گروهی خیلی کارامد و سازمان یافته زندگی میکنند. از طریق فرومون با هم ارتباط برقرار میکنند، لانه میسازند، تفکیک مساعی میکنند، تاکتیکهای جنگی خیلی پیچیده دارند، حتی برده داری میکنند. مورچه ها اگر چه نسبت به انسان خیلی از نرون ها کمتری برخوردار هستند حس بویایی خارق العاده یعنی با سگ رقابت میکنند و در جنگ تولید مثل هم ازخرگوش به مراتب بهتر هستند. پس با اهدافی که تئوری داروین فکر کردم برای ما تعیین کرده مورچه برنده است نیاز به تکامل بیشتر نبوده است.

اما روی کره زمین در جنگ برای تولید مثل و بزن و ببر، ویروس از مورچه هم موفق تراست. جالب اینکه ویروس چون به تنهایی قابلیت تولید مثل ندارد حتی جاندار نیست. عملا یک رشته کروموزم است که تا وارد بدن موجود زنده نشده زنده نیست. دوران کومون بیماری زمانی است که ویروس وارد شده وتکثیرمیشود. اما موجودی که قبلا زنده نبود سلول-ها را تسخیر واستثمار میکنند و ان را وادار میکنند که ژن او را تولید کنند. یعنی جنگ بیولوژی شیمایی میکند. به نظرم خیلی عجیب بود ویروسها هم مثل انسان که اگر تکامل های استخوانی همزمان با مغز سلاح ساز نمیبود موجب بر افتادن نسل ما میشد . اینجا هم تکامل جوری اتفاق افتاده بوده که اگر ویروس با بقیه دوستانش یا کلون های خودش نبود قابلیت مقاومت در برایر سیستم دفاعی بدن را نداشت. یعنی همه باید با هم دست به دست میداند، اینجا هم کار گروهی بود. تکامل اینجوری از دید من غیر ممکن بود.
وقتی در مورد ویروس تحقیق میکردم ،. شخض نزدیک به من که خودش پزشک بود ماهها بود در قسمت بیماران لب مرگ در لندن بستری بود. او نهاییا پس از ۶ ماه زجر فوت کرد. ویروس کووید که عملا موجود زنده نبود اہن کار را با ما کرد. ما را با تمام علم مان در خانه قفل کرد اقتصاد را نابود کرد و به ما افسردگی داد. آیا طبق نظریه داروین از ویروس فاتح تر موجودی داریم ؟
جایی که مغزم واقعا پیچ میخورد این بود که ویروس که حتی موجود زنده نبود بازم حیاتش به همکاری تیمی ربط داشت. این خیلی مهم بود. چیزی که جان ندارد دارد به قدری هوشمند است که می فهمد تنهایی شانسی ندارد و تیمی کار میکند. از آن مهمتر غیر جاندار برای چی هدف زنده شدن و پخش کردن دی ان ای دارد؟ مگر غیر جاندار نیاز یا هدف دارد؟ بهت زده انگار فهمیده بودم در بازی شطرنج، عروسک پشمالو دخترم از من برده بود یعنی عروسک خرسی نبود دست دیگری درکار بود به شواهد نگاه میکردم. چون ویروس به جز یک رشته دی ان ای چیزی ندارد. پس چه کسی پشت پرده بود؟
از خودم میپرسیدم آیا ویروس نوعی مکانیزم کنترل و تنظیم کفیت ژن که خالق طراحی کرده نیست؟ چون اگر کسی صلح جو و قانع باشد. خودش را برای موفقیت زیاد تحت فشار نگذاشته باشد جنگ و دعوا نکند. یعنی روان سالم داشته باشد و سالم زندگی کرده باشد. از سیستم مقاومت بدنی بالاتری برخوردار است و ویروس کمتر اثر مخرب دارد. یعنی کسانی که کمتر به خودشان برای موفقیت استرس میداند هم شانس بقا بهتر دارند هم چون کمتر استرس دارند شادترند . آمار مرگ و میر کُرونا هم نشان می داد اثرات مخرب ویروس در دنیای پیشرفته بدتر بوده. به عبارت دیگر انسان قانٰع صلجو امکانات کمتری هم داشته باشد بهتر با محیط سازگارتر است. مقایسه سلامتی روستایان با وجود کمبودها با شهری ها هم با این فلسفه سازگار است.

اما یک مشکل خیلی بزرگ بود و شاید هم به همین دلیل کادر علمی لامارکی ها را جدی نگرفتند. چون رفتار ستیز جویانه انسانها با تئوری های داروین کاملا منطبق بود اما با اهداف دوستی همکاری لامارک و بیولوژی خلقت که قانع و صلح جو باشیم جور در نمیامد.یعنی انسانها ساخته شده بودند که با هم همکاری کنند جنگ نکنند احتکاری نکند عملا اتفاق نیافتاده بود.
ما مثل زرافه به گردن بلندتر برای برگ بیشتر خوردن شاید نیاز نداشته باشیم اما به همکار یار و یاور نیاز داریم. مورچه، ویروس ، شیرها. ٔبه همچین ما. در تنهایی هیچیم. اگر مخرج مشترک تمام سہستم های دفاعی نوعی جهل باشد سرچشمه سیستم دفاع ها ترس از طِرد شدگی است. پس درون ما هم مثل سایر موجودات نیازکه با هم همراه باشیم که تنها و ضعیف نباشیم هست. چرا ما برعکس شدیم ؟ حتی ناخوداگاهیمان هم همیشه با ما نیست. به خیلی ها از درون بی لیاقت،احمق، بی شعور دیدی باز موفق نشدی میگوید . ما که باخودمان هم بد هستیم معلومه با دیگران هم در جنگ هستیم.
یک تناقض دیگر هم بود. همه انسانها یک نقطه اشتراک مهم دارند همه آرزوی عشق، دوستی، درک، و وجدان از یکدیگر را دارند. اما اگر تئوری داروین درست است و ما باور داریم ساخته شدیم که بهتر از همه باید باشیم. و وقتی بهترین نیستیم یا خود سرزنشی داریم یا از دیگری می قاپیم. خوب همه هوموساپین ها با همین اهداف جنگجویانه ساخته شدن. پس چرا انتظار شادی امنیت و وجدان درک و مهربانی از دیگری داریم؟ مگر با این منطق انسان برای قاپیدن از هم زاده نشده!!!
آیا ما با ژنتیکی خودشیفته زاده شده بودیم؟ اگر چه تمام شواهدی که پیدا کرده بودم انگشت به صحت تئوری لامارک می داد اما رفتار انسان مدرک خیلی بزرگی به نفع تئوری داروین بود. و هنوز صحت هیچکدام در نتیجه قصد و نیت خالق از خلق ما برایم معلوم نبود.
بخش ششم
من تئوری داروین را دوست نداشتم چون میدانستم به هرکس هر چی در بچگی بگویی همان میشود. پس اگر داروین بگوید ما از میمون هستیم هم تحقیر بود هم یک جوری بی مسئولیتی و وحشی بازی را رواج میداد. ته دلم آرزو می-کردم لامارک درست بگوید!

از خودم پرسیدم دیگر چه چیز غیر قابل توضیحی وجود دارد و یادم به دو قلوهای یک تخمکی افتاد. وقتی اسپرم و تخمک به هم می پیوندند و عمل لقاح انجام میشود، یک سلول که نیمی از کروموزم مادر است و نیمی از پدر تشکیل میشود، اگر این سلول به دو قسمت جداگانه تقسیم شود دوقلو های یک تخمکی به وجود میاد. هنگام تولد همه چیز این دوقلوها مثل هم هست به جز اثر انگشت. مثل این میماند که مدرکی که فتوکپی میکنید همه چیز درسته اما به امضآ که میرسد امضا شخض دیگری میشود.این یعنی کروموزم در نقطه ای که مدل اثر انگشت را تعیین میکند تغییر میکند.. نه تنها چطوری ژن اثر انگشت هنگام تقسیم سلولی متفاوت شده را نمیفهمدیم . دلیل اینکه چرا در خلقت دو اثر انگشت متفاوت به قدری به درد میخورده که تا به امروز اگر دوقلو یک تخمکی به دنیا بیاد اثر انگشتها یشان متفاوت اند، را هم نمیفهیمدم. تنها فایده ای که به ذهنم میرسید این بود که ما تک تک قابل شناسایی باشیم. افکار در سرم ¬می¬چرخید! چرا ویروس که زنده نیست دنبال تیمی و هدفمند کارکردن است؟ و چرا ما جوری به دنیا میایم که قانون تقسیم سلولی در جایی که ما قابل شناسایی میشویم تغییر میکند؟
می دانستم مابین فیریک کوانتوم و نیوتونی یک حلقه مفقوده بود. دانشمندان هنوز نمیدانستند چطور امکان دارد که لایه زیر نور یا ارتعاش فوتون باشد اما لایه رو مطابق با قوانین نیوتن و جامد باشد. اما من همیشه فکر میکردم پارچه را با هر الیافی ببافید همان میشود. از الیاف پلی استر پارچه پنبه ای تولید نمیشود. پس اگر در جزیی ترین ماده نورهستیم و ما جامد نیستیم. تا قبل از این تحقیقات جنس من از نور بود مفهوم خاصی نداشت! اما ناگهان فکر کردم هم همه چیز از نور است و هم در کره زمین غیر ممکن ها اتفاق میافتد. یعنی احتمال اینکه داخل یک سیمیولیشن بیولوژیی شیمایی فوتونی باشیم هست. مثل کارتون یا سایسن فئکشن یا سیمیولیشن. یعنی چیزهای که توضیہح منطقی با نگرش علمی عادت شده در این دوران ندارد روی کره زمین وجود دارد!

مثلا ویروس که جان ندارد در مجاورت زنده ها زنده میشود از همه بدتر موفق میشود و ما انسانهای پیشرفته را از پا می¬اندازد وتمام این کارها را یک رشته کروموزم میکند. کروموزم های ما هم قسمت اثر انگشت را برای خودش عوض میکند که همه تک تک قابل شناسایی باشند یک دانه از ان دوقلو ها این وسط اشتباه نشود. کل اکوسیستم هم که بهتر از هر کارخانه ای که ما درست کردیم میچرخد. علم میگوید همه اینها تصادفی و از هیچی به وجود امده… لامارک میگوید نمیدانم چطور ولی خالقی در کار بوده، به نظر من هم قطعا خالقی در کار بود.
تا قبل از اینکه چراغ درک عمیق مفهوم وجود خالق ناگهانی روشن شود آنچه که در مورد تکامل میخواندم مرتبط به گذشته و انسانهای نخستین بود. به عنوان مشآهدگر عواقبی از این تحقیق در زندگی امروزی خودم نمیدیدم . از فکر اینکه قدرت¬هایی که فکرش را هم نمیکردم وجود دارد و شآید هم همین الان من را میبیند. لحظه ای که فهمیدم احساس وحشت خارق العاده ای کردم .. . یادم افتاد اریک فروم گفته بود بزرگترین ترس ما مرگ است . به خودم گفتم از آن بدتر هم هست. اینکه پس از مرگ گناهکار باشی و باید به کسی که نمی¬شناسی حساب پس بدهی از مرگ که من هیچ و دیگر نیستم بدتر است.
از فکر اینکه وای ببینی هدف این سیمولیش چیست و اگر پس از سیمولش حساب کتابم درست نباشد اشتباه کرده باشم کرد انگار روز قیامت شده من سر برزخ لخت و پتی ایستادم و انیبوس میگوید اگر کارهای بدت از وزن یک پر بیشتر باشد من هیولا تو را میخورم وحشت کرده بودم!

مهندسی شده که در عقل من که سهله در عقل هیچ انسانی نمیگنجه! و هیچ چیز مهندسی شده ای بدون هدف نمیبوده. در دنیای به این بدی هدف چی بوده؟ نکنه هدف مشاه دیگر مطمئن بودم حیات نه تنها تصادفی به وجود نیامده به قدری پیچیده ده بازی ظلم بوده!
تنها دلداری ام درآن لحظه این بود که من خودم زمانی مهندس و یک جورهایی در حد خودم خالق بودم . میدانستم ادم چیزی که خلق کرده را برای دلیل مفیدی خلق کرده و خراب کردنش را هم دوست ندارد. اما ما که به دلیل نامعلومی کلی سرمایه گذاری روی مغزمان شده بود روانی معمولا به دلیل فرمی ازا حساس عدم کفایتی رنج میبریدیم . حتی به گفته فروید ارزوی مرگ پنهان داریم .
اما من یک سرنخ خوب داشتم که مدلی که خالق ما را خلق کرده بود بر پایه تفکرات لامارک یعنی همکاری بوده. یعنی دادن قابلیت ایجاد ارتباط با کلام به ما بود.
هیچی به پیچیدگی مغز انسان هنوز در هستی وجود ندارد. هر اختلافی با شکایت از ناعدالتی کلامی شروع میشود و سپس کار بعدا به دعوای فیزیکی میکشد. پس کلام هم یک وسیله ایجاد دوستی و هم یک حفاظت از دعوای فیزیکی است. اما مثل لیزر که هم در پزشکی ان استفاده میشود و هم در جنگ. کلام هم نابودگر بود و هم ارامش دهنده . ویروس ها یا مورچه ها جوری که برنامه ریزی شدند عمل میکنند. اما انسان ازاد است یعنی اختیار دارد که جهت کلامش یا ارتباطش را انتخاب کند. هیچ موجود زنده دیگری این قابلیت مهم یعنی اختیار را تا قبل از انسان نداشت. پس خالق به هر دلیلی ما را خلق کرده به اختیار دادن به ما ربط داشته.
سرمایه گذاری بعدی در کورتکس و قابلیت انالیز یعنی منطق و تفکر بوده. پس خالق قصدش اختیار کلام به همراهی تفکر منطقی بوده. این هم باز دلیل قطعی برای نیت همکاری نبود. چون استفاده از کلام به عنوان اسلحه یکی از خصوضیات بارز خودشیفته است. اگر با کلام ترس شرم إحساس گناه ایجاد بشود. احساسات طرد شدگی از گروه، ناخوداگاهی احساس ترس از مرگ ایجاد میکند. مرکز تفکر آمیگدولا یا احساسی میشود و کنترل مغز به جای تفکر منطقی غریزی میشود. خودشیفته میتواند کنترل روان کسی که مورد حمله قرار داده است را به دست بگیرد. کلام مثل اتش هم سازنده و هم مخرب بود و اثبات قطعی برای نیت خالق به ضلح و دوستی نبود . هنوز به جز مقاومت بدن در مقابل ویروس و بیماری که انسانهای جنگجو را بیشتراز پا میانداخت مدرک جدیدی نبود.
اما به مغز انسان علاوه بر کلام و قدرت انالیز یک فاکتور جدید هم اضافه شده بود: خلاقیت. قابلیت گفتن شعر یا داستان. نقاشی¬ها و کتابهایی که قبلا وجود نداشت. انگار از بالا یک مرتبه پرتو الهی میرسد و اشعار روی کاٰغذ و احساسات نقاش روی بوم میرود. هنر هم نوعی ارتباط بود اما اینبار قطعا دوستانه بود. اما اینجا هم یک مشکل بود چون عملا قابلیت دروغ گفتن هم به ما اضافه شده بود. ترکیب فکر، کلام و خلاقیت انسان را بسیار مناسب برای فتح کرده بود. که تاریخ هم این را تایید میکرد که انسانهای با کلام گیرا افراد را جمع میکردند وسپس با سلاح پیشرفته فتح میکردند زیر سلطه در میاوردند و برتری خودشان را اثبات میکردند.
تا اینجا استفاده ناگاهانه از کلام متاسفانه هم با تئوری داروین هم کل تاریخ بشریت متفاوت میکرد.این داستان هنوز می توانست برای خلق خودبرتربینی از طریق دروغ باشد. اما وقتی به شواهد ساختار تولید مثلی انسان رسیدم کل داستان فرق کرد.
استخوانی که در الت حیوانات نر که تقریبا در همه پستاندارن وجود دارد در انسان نر موجود نیست.حتی شامپانزه و گوریل هم ان استخوان را که الت نر را مناسب برای تولید مثل میکند را دارند. من بیشتر از این مدرک لازم نداشتم که بدانم هدف ما مثل سایر حیوانات تولید مثل و پخش کرموزم هایمان در هستی نیست. چون اگر این استخوان در انسان حذف نشده بود گسترش نسل فاتح سریعتر می بود.

از طرف دیگر لگن هم برای ایستاده شدن کوچک شده بود. در گذشته خیلی از أوقات موجب مرگ مادر میشد یعنی تولید مثل سخت¬تر و ریسکی تر شده. حس عشق و لذت بدون الزام به جفتگیری برای زن اضافه شده و از زیاده روی مرد جلوگیری کرده بود. اگر چه خوشحال شدم از نظر بیولوژی به زن بها داده شده و نیت خالق تصآحب زن به زور و برتریت مرد نمیتوانسته باشد اما یک مشکل پیدا کردم: باورهای دروغین.
آن سیستم دفاعی ها که در کودکی برای قابل تحمل کردن واقٰعیت در همه ما شکل میگیرد. به ما لذت عدم طرد شدگی قدرت و محق بودن می¬دهد عملا باورهای دروغین خودمان هستند. یعنی پله اول منطق ما بر دروغ های کودکی یا سیسیتم های دفاعی بنا شده، که ان هم بر باورهای رایج در جامعه ساخته شده.
فروید که برتر طلبی مرد یا عملا قدرت را بزرکترین نیروی محرکه روان در جامع رایج کرده بود محقق بزرگی در تاریخ مضر باستان بود . پله بعدی رد پای فروید را در تاریخ دنبال کردن بود . که نهایتا پس از کلی بالا پایین کردن تاریخ، به شعر اب در کوزه ما تشنه لبان میگشتیم رسیدم. چون اگرچه سرچشمه ایده های داروین و فروید از مضر هم دورتر و در کد هامورابی سومر بود. سرچشمه معیارهای لامارکی در ایران بود.

وهمچنین تصویر او را در ساختمان دادگاه عالی دولت ایالات متحده امریکا یافت میشود. قانون سومری در مورد برتریت مرد بر زن ، ارباب و رعیت و برده داری است. ولی منشور کوروش هم زن و مرد را مساوی میبیند . هم بردگی را لغو میکند و هم حق انتخاب به نوع پرستش میدهد. به نظرم شاید ایران باستان تفکراتی نزدیک به لامارکی داشته و به عنوان هم اولین وهم تنها امپراطوری با محیط سازگار در تاریخ در سازمان ملل جا دارد! ایران از دیرباز تا امروز معنای خداوند را به خوبی می شناسد و سیستم طبیعی سازگاری بشر را هم می شناسد و با سند و مدرک هایی که مانند داروین ارایه کردند نمی توان این اصل را درک کرد.