نویسنده: میرشهاب الدین چیلان
مراتب قدردانی خود را از استاد فرزانه آقای معین کمالی اعلام میکنم که هدایت ایشان نوشتن این مقاله را میسر کرد…
زیگموند فروید
زیگموند فروید شخصیت انسان را با سه مولفه تعریف کرده است: نهاد، خود و فراخود که به نظر، ترجمهای مناسب برای “id”، “ego” و “superego” هستند. با اینحال خوب است بدانیم که این عبارتهای لاتین توسط فروید انتخاب نشدهاند، بلکه توسط جیمز ستراچری (و. 1967)، سایکوآنالیست اهل انگلستان و مترجم آثار فروید از زبان آلمانی به انگلیسی انتخاب شدند. خود فروید به ترتیب برای نهاد، خود و فراخود از سه واژه آلمانی “das Es”، “das Ich” و “das Über-Ich” استفاده کرده است. اگر بخواهیم آنها را به انگلیسی ترجمه کنیم میتوان این عبارات را به ترتیب جایگزین کرد: “the It”، “the I/the me” و “the Over I/ the Over me”. معادل و همتای فارسی das Es را “که این/ که آن” بطوری که هم وجه فاعلی دارد هم مفعولی یا هم subjective است و هم objective میتوان در نظر گرفت. das Ich نیز برابر با آن من است که هم به صورت فاعلی و هم به صورت مفعولی امکان تحقق یافتن دارد. همچنین معادل فارسی عبارت das Über-Ich بر من یا بر انسان است. اینطور به نظر میرسد که مترجم آثار فروید بیش از وفاداری به دیدگاه صاحب اثر، به نقش کاربردی این عبارات تکیه کردهاست. در چنین شرایطی طبیعی است که در ترجمه، معنی پارهای از عبارات، به شیوه راستینی که مورد نظر نویسنده بوده منتقل نشود…
نخستین بخش یعنی das Es مولفهای است که به اجتماع وابسته نیست. فروید آنرا منبع ناخودآگاه نیازها و خواستههای بدنی، خواستههای عاطفی و انگیزهها میدانست. اینطور به نظر میرسد که تعبیر رویا یا تجارب عرفانی از معدود روشهای ورود به ساحت این مولفه روانی هستند. همچنین وجود هم این و هم آن در این عبارت، به نظر با نهاد بشر همخوانی دارد، زیرا انسان آنی است از پس این! در مرحله بعد Das Ich قرار دارد که بین دو قسمت دیگر است. منطق در این بخش از روان ما قرار دارد. این بخش، ساختاری از روان است که کارکردهای دفاعی، دریافتی، ادراکی و اجرایی ما را هدایت میکند. از آنجا که این بخش وابسته به اجتماع است، به میزان زیادی این احتمال وجود دارد که Das Ich بر روی بسیاری از نیازهای das Es سرپوش قرار دهد تا شرایط پذیرفته شدن فرد در اجتماع فراهم آید. از انباشت Ichها بر روی هم -در ساحت خطی زمان- das Über-Ich شکل میگیرد. این بخش نه تنها بایدهای فرهنگی افراد و جوامع را تعیین میکند، بلکه قادر است آنها را درونی کند…
شاید بتوان گفت قسمت اصلی فعالیتهای روانشناسان و مشاوران در جلسات درمانی، کمک به بخش das Ich و کمک به ایجاد یک میانجی اثرگذار در تقابل با دو بخش دیگر است…
فردوسی
حکیم سخن، فردوسی در اولین بیتها در به پادشاهی رسیدن کیخسرو چنین سروده است:
سزد گر گمانی برد بر سه چیز
کزین سه گذشتی چه چیزست نیز
هنر با نژادست و با گوهر است
سه چیزست و هر سه بهبنداندرست
هنر کی بود تا نباشد گهر
نژاده بسی دیدهای بیهنر
گهر آنک از فر یزدان بود
نیازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنک باشد ز تخم پدر
سزد کاید از تخم پاکیزه بر
هنر گر بیاموزی از هر کسی
بکوشی و پیچی ز رنجش بسی
ازین هر سه گوهر بود مایهدار
که زیبا بود خلعت کردگار
چو هر سه بیابی خرد بایدت
شناسندهٔ نیک و بد بایدت
چو این چار با یک تن آید بهم
براساید از آز وز رنج و غم
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست
وزین بدتر از بخت پتیاره نیست
فردوسی بر اساس فرهنگ ایرانی، سه ویژگی را برای روان یا به زبان خود رُوان (برابر با نفس در عربی) انسان برمیشمرد: هنر، نژاد و گوهر. گوهر بیواسطه از فَر ایزدی به انسانها میرسد. معادل عربی گوهر، فطرت است. واژه فطره بر وزن فعله به معنای شکافتن و آفرینش است به روشی ویژه . بنابراین، فطرت یا گوهر آن دانه ناپیدایی است که به صورت یگانه در هر فردی سربرمیآورد. چیستی و هستی فطرت در میان فیلسوفان غربی موضوعی اساسی بوده است. برای مثال بنا بر تعریف کانت، گوهر یا فطرت امری پیشینی و مقدم بر تجربه است، حال آنکه فیلسوفانی مانند جان لاک فطرت را به کلی رد کردهاند…
نژاد عاملی است که از نسلهای پیشین به هر فرد به ارث میرسد و عاملی چون محل زیست در آن دخیل نیست. در شاهنامه مثالهای متعددی از تاثیر نژاد در سرنوشت افراد آمده است. برای نمونه با اینکه کیخسرو که از نژاد شاهان بود را در دوران کودکی به امر چوپانی مشغول گماشتند، در نهایت به مقام شاهی دست یافت. همچنین برای عکس آن هم میتوان از زن و شوهر لباسشوری مثال آورد که علارغم رسیدن به صندوقی از جواهر، در نهایت ثروت خود را بر باد دادند و مجدد نژادشان آنها را به رختشویی هدایت کرد. لازم است به تفاوت معنی نژاد از دید فردوسی و معنی امروزی آن آگاه باشیم تا دچار مغلطه اشتراک لفظ نشویم. برخلاف زمانه ما که افراد یک قوم را از نژاد یکسانی میدانیم، در زمانه فردوسی به دنیا آمدن و زیستن افراد در یک شهر یا منطقه جغرافیایی آنها را همنژاد نمیکرد. ممکن بود فردی از یک منطقه خاص به نژاد دهقانان، پهلوانان، شاهان و… تعلق داشته باشد و با سایر ساکنین آن محل همنژاد نباشد…
هنر تنها بخش اکتسابی و آموختنی در هر فرد است. برخلاف کششهای درونی ما که ناموختی هستند، با کوشش میتوان آنرا به دست آورد. هرچند اینطور به نظر میرسد که در اینجا نیز تا کششی در کار نباشد، کوششی شایسته به دنبال آن نخواهد آمد. به زبانی دیگر، نیروی پیشراننده هنر، نژاد و گوهر هستند. در این تقسیمبندی که از سه عامل تشکیل شده است، از طرفی تا فرد گوهر مناسبی نداشته باشد، بختی برای کسب هنری والا را نخواهد داشت و از طرف دیگر این احتمال وجود دارد که افرادی با نژاد نیکو برای دستیابی به هنر فرصتی نیابند…
با کمی ریزبینی میتوان به شباهتها و تفاوتهای دستهبندی فروید و فردوسی پی برد. گوهر و نژاد مانند das Es قسمتهای ناوابسته به اجتماع هستند و در برابر آنها هنر مانند das Ich آموزش پذیر و متاثر از اجتماع است. اما به نظر، مفهوم das Über-Ich (super ego) که فروید آنرا جزئی از روان انسان میداند در دیدگاه فردوسی وجود ندارد. فروید das Über-Ich را محصول عقده ادیپ میداند که مسئول درونی کردن قواعد فرهنگی است. در کل از دید بسیاری ازمدرنیستها، ارجاع به سنتهای کهن اجتماعی، امری است نکوهیده. در این نگاه، قدرت گرفتن فرامن مصادف است با گسترش توان ویرانگری انسان. برخلاف آن دیدگاه، اهمیت جاری بودن سنت در روان فرد و ناتوانی ذهن در پس راندن آن، بر فردوسی آشکار گردیده است. این نوع دیدگاه فردوسی را به نوعی در آثار پارهای از اندیشمندان معاصر، به ویژه اندیشمندان آلمانی زبان چون یونگ و هایدگر نیز مشاهده میکنیم…
داستان فرود سیاوش
یکی از جاهایی که به خوبی به تاثیرنقش نژاد در سرنوشت افراد اشاره شده است، داستان فرود سیاوش در شاهنامه فردوسی است. در این داستان، توس پسر نوذر به عنوان فرمانده سپاه، سرخود و برخلاف فرمان شاه ایران، کیخسرو از مسیر دیگری که تعیین شده بود لشکرکشی میکند که منجر به شکست سنگین وی و کشته شدن بزرگان سپاه او میشود. حضور توس در دربار کیخسرو و ابراز خشم و غم زیاد شاه از این اتفاق را فردوسی اینطور بیان میکند:
زمین را ببوسید در پیش شاه نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه
بدشنام بگشاد لب شهریار بران انجمن توس را کرد خوار
ازان پس بدو گفت کای بدنشان که کمباد نامت ز گردنکشان
نترسی همی از جهاندار پاک زگردان نیامد ترا شرم و باک
نگفتم مرو سوی راه چرم برفتی و دادی دل من بهبا اینجال در زمان محاکمه توس، نژاد او یک عامل مهم در تعیین حکم برشمرده میشود و برخلاف بیشتر داستانها که دست سرنوشت یاری کننده نیکنژادان بود، اینبار خود شهریار آنرا در ردیف امور تاثیرگذار در صدور حکم در نظر میگیرد و به او میگویند
نژاد منوچهر و ریش سپید
ترا داد بر زندگانی امید
وگرنه بفرمودمی تا سرت
بداندیش کردی جدا از برت
برو جاودان خانه زندان توست
همان گوهر بد نگهبان توست
ز پیشش براند و بفرمود بند
به بند از دلش بیخ شادی بکند
به این ترتیب با وجود گوهر بد و عملکرد (هنر) بسیار بد، به علت نژاد خوب توس، شاه در اینجا از اعدام او صرفهنظر میکند و او را به حبس خانگی محکوم میکند…
زمانه ما
آیا در زمانه ما نیز گوهر، آنطور که فردوسی میگوید یا das Es ، آنطور که فروید میگوید در سطوح مختلف زندگی فردی و اجتماعی ما میتواند نقش داشته باشد؟ اینطور به نظر میرسد که پاسخ این پرسش مثبت است…
شاید در این زمانه از نهادهای دادرسی نمیتوان درخواست یا انتظار داشت تا با چنین دیدی احکام خود را صادر کنند، اما هر یک از ما در رویارویی با دیگران میتوانیم چنین توانی را در خویش گسترش دهیم، به ویژه اگر نقش آموزشی و پرورشی به عهده داریم…
شاید دیدن فیلم سینمایی Good Will Hunting در این راه یاریرسان باشد. در این فیلم که سال 1997 ساخته شده است، رابین ویلیامز در نقش یک روانشناس به گوهر ناب جوانی بزهکار پی میبرد…